محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

391

تاريخ الطبرى ( فارسي )

نيك سيرت و پاكدل بود . از ابن زيد دربارهء آيهء : * ( أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ خَرَجُوا من دِيارِهِمْ 2 : 243 ) * ، روايت كرده‌اند كه خدا به پيمبر بنى اسرائيل وحى كرد كه از جمله فرزندان فلانى مرديست كه خدا جالوت را به دست وى بكشد و نشان وى اين شاخ است كه بر سر نهد و آب از آن بريزد . و پيمبر پيش وى رفت و گفت خدا عز و جل به من وحى كرده كه جزو فرزندان تو مردى هست كه خدا جالوت را به دست وى بكشد و آن مرد دوازده مرد بياورد مانند تنه هاى درخت و يكيشان مهارت بسيار داشت و همه را با شاخ تجربه كرد و اثرى نديد و آن تنومند ماهر را باز آورد و تجربه را تكرار كرد و خدا به پيمبر وحى كرد كه ما مردان را به صورت نگيريم بلكه صلاح دلها را مقياس كنيم پيمبر گفت : « پروردگارا او گويد كه جز اينان فرزندى ندارد » . خدا عز و جل گفت : « سخن راست نگفت . » و پيمبر به دو گفت : « پروردگارم سخن ترا راست نداند و گويد پسرى جز اينها دارى . » گفت : « اى پيمبر خداى راست گفتى ، پسرى كوتاه قد دارم كه شرمم آيد كسان او را ببينند و او را در گله نهاده‌ام . » پيمبر گفت : « كجاست ؟ » گفت : « در فلان درهء فلان كوه » و پيمبر برون شده و دره را بديد كه سيل در آن روان بود و حايل استراحتگاه داود شده بود و او گوسفندان را جفت جفت بر دوش از سيل گذر مىداد و آب به آنها نمىرسيد و چون داود را بديد گفت : « بى گفتگو اين همانست ، او به چهار پا رحم آرد و بى شك با كسان رحيمتر است . » و شاخ را بر سر وى نهاد و آب بجوشيد . از وهب بن منبه روايت كرده‌اند كه وقتى بنى اسرائيل پادشاهى به طالوت دادند خدا عز و جل به پيمبر بنى اسرائيل وحى كرد كه به طالوت بگو به جنگ مردم